ذوالقرنین که بود نام این شخصیت سه بار در سوره کهف آمده است

0

ذوالقرنین که بود

ذوالقرنین یکى از شخصیت هاى مهم و در عین حال مبهم و بحث انگیز قرآن . ـ <ذو القرنین > است . نام این شخصیت سه بار, در سورهء کهف آمده است . داستان ذوالقرنین در آیات ۸۳تا ۹۷سورهء کهف بچشم مى خورد.

دانشکده ها : در این نوشته ابتدا داستان ذوالقرنین را بر مبناى ترجمهء آیات یادشده مى خوانیم و سپس درباره ءشخصیت وى مطالبى ذکر خواهیم کرد.

اما ترجمهء آیات :(۱)

و از تو دربارهء ذوالقدنین مى پرسند. بگو: براى شما از او یادى خواهم کرد. ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیز را به او نشان دادیم . او نیز راه را پى گرفت . تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که درچشمه اى گل آلود و سیاه غروب مى کند و در آنجا مردمى یافت . گفتیم اى ذوالقرنین خواهى عقوبتشان کن وخواهى با آنها به نیکى رفتار کن . گفت هر کس که ستم کند ما عقوتبش خواهیم کرد. آنگاه او را نزدپروردگارش مى برند تا او نیز به سختى عذابش کند.

و اما هر کس که ایمان آورد و کارهاى شایسته کند اجرى نیکو دارد. و دربارهء او فرمانهاى آسان خواهیم راند.

بازهم راه را پى گرفت . تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومى طلوع مى کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششى قرار نداده ایم . چنیین بود و ما بر احوال او احاطه داریم .

باز هم راه را پى گرفت .

تا به میان دو کوه رسید. در پس آن کوه مردمى را دید ه گویى هیچ سخنى را نمى فهمند. گفتند:اى ذوالقرنین , یاجوج و ماجوج در زمین فساد مى کنند, مى خواهى خراجى برخود مقدر کنیم تا تو میان ما و آنهاسدى بر آورى ؟

 

گفت آنچه پروردگار من , مرا بدان توانایى داده است بهتر است .

 

مرا به نیروى خویش مدد کنید تا میان شما و آنها سدى برآورم .

 

براى من تکه هاى آهن بیاورید, چون میان آن دو کوه انباشته شد .

 

گفت : بدمید, تا آن آهن را بگداخت , و گفت : مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم .

 

نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کند.

 

گفت این رحمتى بود از جانب پروردگار من . و چون وعدهء پروردگار من در رسد آنرا زیر و زبر کند و وعده ءپروردگار راست است .(پایان ترجمه)

 

شخصیت ذوالقرنین از این جهت بحث انگیز و مبهم است که مفسران در تعیین شخصیت وى و اینکه اوکیست ؟ و چرا بدین نام خوانده شده است ؟ و همچنین در جغرافیاى وقوع داستان و سد یأجوج و مأجوج .گرفتار اختلاف شده اند. مفسران دورهء نخست کمتر در تعیین مصداق ذوالقرنین کوشیده اند و بعضاً وى رایک شخصیت غیر تاریخى قلمداد کرده اند و بیشتر, همت خود را صرف وجه نامگذارى وى کرده اند(۲).

 

این مفسران در وجه نامگذارى وى آراء زیر را ارائه کرده اند:

 

۱- چون عمر وى طولانى بوده و باندازهء دو قرن زندگى کرده است وى را ذوالقرنین یعنى صاحب دو قرن خوانده اند.

 

۲- چون وى کریم الطرفین بوده یعنى هم پدر و هم مادر کریم النفس و بزرگى داشته است وى را ذوالقرنین خوانده اند.

 

۳- چون وى بر کلاهخود خود دو شاخک داشته است . و شاخک به معنى قرن است وى را ذوالقرنین یعنى صاحب دو شاخک خوانده اند.

 

۴- چون وى موهاى پیشانى خود را مى بافته و چون دو شاخک برسرخود قرار مى داده وى ارا ذوالقرنین خوانده اند.

 

در میان مفسران قدیم آنهائى که در مقام تعیین مصداق براى ذوالقرنین برآمده اند. در تعیین زمان حیات وى گرفتار نوعى ابهام شده اند, ازاینرو ذوالقرنین را متعلق به دوران حضرت ابراهیم و یا قبل از آن مى دانند واین بدان جهت است که اینان بین دورهء حضرت موسى و عیسى (ع ) شخصى بدین نام نشناخته اند به همین دلیل وى را به آن دوران که قدرى تاریکتر است نسبت داده اند.

 

جداى از مفسران دورهء اول دیگر مفسران در مقام تعیین مصداق براى ذوالقرنین احتمالاتى داده اند که درزیر به پاره اى از این احتمالات اشاره مى گردد:

 

۱- معروفترین و قدیمى ترین قول دربارهء ذوالقرنین این است که وى همان <اسکندر مقدونى > یا <رومى >است (۳۵۶ـ ۳۲۳ق ) یعنى همان جهانگشاى معروف یونانى . مفسران بنامى چون طبرى , میبدى ,بیضاوى , طبرسى و… این نظریه را پذیرفته اند.

 

ابن سینا در کتاب شفا و در بحث مناقب ارسطو مى نویسند: ارسطو معلم اسکندر بوده که وى در قرآن به نام ذوالقرنین آمده است (۳).

 

ابن خلدون نیز در مقدمهء خود که توسط محمد پروین گنابادى ترجمه شده است ذوالقرنین را همان اسکندر مقدونى معرفى کرده است .

 

اگر چه در کتاب قرآن پژوهى , استاد خرمشاهى فخر رازى را در عداد کسانى شمرده که معتقدندذوالقرنین همان اسکندر است (۴): ولى این مفسر بزرگ بر مغایرت اسکندر با ذوالقرنین استدلال مى کند و معتقد است که ذوالقرنین پیامبر بوده است در حالیکه اسکندر شاگرد ارسطو بوده است و مورد امر و نهى وى و چنین کسى نمى تواند پیامبر باشد(۵).

 

۲- برخى معتقدند مراد از ذوالقرنین <تبع الاقرآن > پادشاه جنوب عربستان است . ابوریحان بیرونى که باحوادث تاریخى آشنا است ضمن رد نظریهء تطابق ذوالقرنین براسکندر این دیدگاه را مطرح مى کند. وى باتوجه به اسامى نظیر <ذى یزن > و <ذوقهدان > حدس مى زند که ذوالقدنین یکى از ملوک یمن است چون اول القاب پادشاه یمن <ذو> آمده است و ذوالقرنین نیز با ذو شروع شده است پس باید یکى از پادشاهان یمن باشد.

 

۳- نظریهء سوم این است که وى <تین چى هوانگى تى > بزرگترین پادشاه تاریخ چین است و مراد از سدى که در آیه از آن یاد شده است (سد یأجوج و مأجوج ) همان دیوار معروف و بزرگ چین است .

 

۴- دیدگاه دیگر که از آن مفسران متأخر است و آنان با تأمل در شأن نزول آیات بدان ملتزم شده اند. این است که ذوالقرنین لقب کورش بزرگ پادشاه ایران است .

 

اولین کسى که این نظریه را مطرح کرده است سرسیداحمد خان هندى است پس از این مفسر معروف هند, شخصى بنام ابوکلام و زیر پیشین هند با تمسک به یافته هاى خود از سراحمدخان , حوادث مهم زندگى کورش را با آیات قرآن تطبیق مى دهند. از جمله , حملهء کورش به لیدى را, بر رفتن و لشکر کشیدن ذوالقرنین به مغرب تطبیق کرده است و خورشیدى که در چشمهء گل آلود و غروب مى کند را رسیدن کورش به دریاى اژه و ملاحظهء تصویرى از غروب آفتاب دانسته و مراء از قوم یأجوج و مأجوج را قوم مغول دانسته است .

 

مفسر نامى شیعه مرحوم علامهء طباطبائى صاحب تفسیر شریف المیزان این نظریه را پذیرفته و بر تطبیق ذوالقدنین بر کورش کبیر تمایل دارند.(۶)

 

مرحوم خزائلى نیز در کتاب اعلام قرآن بر این رأى استدلهاى مبسوطى دارند.

 

در اینکه ذوالقرنین کسب آراء دیگرى نیز هست که ذکر آنها مایهء طولانى شدن کلام خواهد بود, و ما به همین چهار رأى بسنده مى کنیم .

 

از تطبیق و تعیین مصداق براى ذوالقرنین که بگذاریم دربارهء شخصیت و ویژگى هاى اخلاقى وى سخنان فراوانى گفته شده است . از جمله صدوق در کتاب حضال خویش مى فرمایند:

 

ذوالقرنین در حقیقت یکى ازبندگان صالح خدا بوده و امیرالمؤمنین فرمودند که و فیکم مثله یعنى مثل او در میان شما هست (۷) که ظاهراً مراد امام از اینکه در میان شما مثل او هست , خود حضرت مى باشد. و بعضى ها با استفادهء از این روایت ذوالقرنین را بر حضرت على (ع ) تطبیق داده اند.

 

کتاب خصال روایتى دیگر است از امام صادق (ع ) که مى فرماید:

 

ملوک روى زمین چهار نفر بودند دو نفر مؤمن معتقد که عبارتند از سلیمان و ذوالقرنین . دو نفر کافر که عبارتنداز نمرود و بخت النصر.(۳)

 

از جمله خصائصى که از ذوالقرنین در آیات قرآن آمده است مى توان به موارد زیر اشاره داشت :

 

ـ لقب ذوالقرنین براى این شخص , لقبى نیست که قرآن آنرا وضع کرده باشد. چون در شأن نزول آیات یادشده مى خوانیم که مردم از پیامبر (ص ) دربارهء شخصى بنام ذوالقرنین سؤال کردند و قرآن آیات یادشده را براى پاسخگویى نازل فرمود. پس قبل از نزول آیات یادشده مردم وى را ذوالقرنین لقب داده بودند.

 

ـ بنا به فرمودهء آیات قرآن خداوند به ذوالقرنین تمکن و قدرت بخشیده بود و اسباب فرمانروایى وى رافراهم کرده بود. در آیهء ۸۴سورهء کهف مى خوانیم :

 

انا مکنا له فى الارض > یعنى به وى تمکن دادیم .

 

ـ بنا به فرمودهء آیات قرآن وى اعمال بزرگى را در جنگهاى خویش انجام داده بود. (با توجه به مجموعه ءآیات یادشده ).

 

ـ یکى دیگر از نسبتهایى که قرآن به ذوالقرنین داده است , ساختن سدى است . وى این سد را براى رهایى مردم از قبیلهء یأجوج و مأجوج ساخته بود. این نسبت را در آیهء ۹۴و ۹۵سورهء کهف مى خوانیم .

 

ـ یکى دیگر از ویژه گى هاى ذوالقرنین اعتقادى وى <خدا> و <آخرت > است . این اعتقاد را مى توان از آیات ۹۴و ۹۵فهمید. این رحمت پروردگار من است و آنگاه که قیامت برسد خداوند آنرا خرد خواهد کرد. ووعدهء پروردگار من حق و راست است . (آیه ۹۸سورهء کهف ).

 

ـ یکى دیگر از ویژه گى هایى که از مجموعهء آیاتى که داستان ذوالقرنین را گفته اند مى توان فهمید این است که وى پادشاهى دادگر بوده و نسبت به مردم مهربانى داشته است . این توصیف از ذوالقرنین با حدیثى که ازامام صادق (ع ) نقل شده سازگارى دارد.

 

در پایان باید یادآور شد, گذشته از این اختلافاتى که دربارهء مصداق و خصوصیات ذوالقرنین وجود دارد,ذوالقرنین یکى از شخصیتهاى قصص قرآنى است و آنگونه که کل قصص قرآن آموزنده و قابل تأسى اندداستان ذوالقرنین نیز یک داستان واقعى است و قابل تأسى .

 

منابع :

 

قرآن پژوهى – بهاء الدین خرمشاهى

 

قصص الانبیاء – نعمت الله جزایرى

 

اعلام قرآن – خزائیلى

 

تفسیر المیزان – علامه طباطبائى

 

دانشنامه قرآنى – خرمشاهى

 

لغت نامه دهخدا جلد ۷صفحه ۱۰۱۷۲

 

تفاسیر قرآن (مجمع البیان , طبرى , فخر رازى و…)

 

 ۱- ترجمهء عبدالحمید آیتى .
۲- ـ اعلام قرآن خزائلى ۳۱۴ـ ۳۱۵
۳- ـ قرآن پژوهى , خرمشاهى ۶۲ـ لغت نامهء دهخدا ۱۰۱۷۲۷
۴- قرآن پژوهى , خرمشاهى ۶۲
۵- ـ تفسیر کبیر ذیل آیات یادشد.
۶- المیزان , ذیل آیات یاد شده از سورهء کهف .

   یاجوج و ماجوج      

 

  لغت نامه دهخدا

یاجوج و ماجوج – [ dh lh ] – [ ]

 

آوا :

ی َءْ ج ُ م َءْ

نوع لغت :

اِخ

فینگلیش :

 

شرح :

نوعی از خلقند، کسائی مهموز نمی داند هردورا الف زاید می گوید مشتق از یجج و مجج و در قرات روبه آجوج به مد همزه و ماجوج به سکون همزه آمده و ابومعاذ ماجوج را یمجوج گفته … (آنندراج ). دو قبیله اند از خلق خدای تعالی و در حدیث آمده است که خلق ده جزاند نه جزء آنها یاجوج و ماجوج باشند. این دو کلمه اعجمی است خواندن و ضبط آنها به همزه و بی همزه هردو آمده است . آنان که بی همزه آرند الف را در هر دوزایده می شمارند و گویند اصل آنها «یجج و مجج » است . این دو کلمه غیرمنصرف باشند. روبه گوید:
لوان یاجوج وماجوج معا
و عاد عادواستجاشواتبعا…

(از تاج العروس ).

گویند یاجوج و ماجوج از نسل ماغوغ بن یافث بن نوح اند و بقول بعضی از نسل کومربن یافث . (صبح الاعشی ذیل نسب عجم ص ۳۷۱). برخی گفته اند یاجوج و ماجوج مشتق از اجیج است به معنی زبانه کشیدن آتش . و گفته اند دو کلمه اعجمی باشند و دو امت بزرگند از ترک . (از اقرب الموارد). یاجوج و ماجوج دو گروهند که ذوالقرنین بر ایشان سد بست . (دهار). نسناس . (منتهی الارب ). گفته اند که یاجوج و ماجوج پسران یافث بن نوح اند و آنان دوقبیله از مردمند. تلفظ آنها هم با همزه و هم بی همزه آمده است و دو لفظ مزبور عجمی هستند ولی اشتقاق نظیر چنین کلماتی در سخن تازی از «اجت النار» و از «ماء اجاج » است و ماء اجاج آبی است بسیار شور و سوزان به سبب شوری آن و بنابراین بر وزن «یفعول » و «مفعول » باشند و هم رواست که آنها را بر وزن «فاعول » فرض کنیم و این در صورتی است که دو نام مذکور را عربی بپنداریم وگرنه لغت عجمی از عربی اشتقاق نمی یابد. از شعبی روایت کرده اند که وی گفته است ذوالقرنین به ناحیه یاجوج و ماجوج رهسپار شد و در آنجا مردمانی را دیدکه دارای مویهای سرخ و سپید و چشمان ازرق بودند و گروهی بسیار از این قوم نزد وی گرد آمدند و گفتند ای پادشاه پیروزمند در پشت این کوه اقوامی باشند که جز خدای کسی شماره آنان نداند. آنها شهرهای ما را ویران می سازند و میوه ها و کشتهای ما را می خورند. ذاالقرنین گفت این اقوام بر چه صفتی باشند؟ گفتند مردمی کوتاه قد اصلع و دارای چهره های پهن اند. پرسید آنها چند صنفند؟ گفتند اقوامی بیشمارند که جز خدای کس شماره آنان نداند. گفت نامهای آنان چیست ؟ گفتند: آنان که به ما نزدیکند، شش قبیله اند بدین نامها: یاجوج ، ماجوج ، تاویل ، تاریس ، منسک ، و کماری … ولی قبائلی که ازما دورند را نمی شناسیم و راهی به سوی آنان نداریم . آیا ممکن است بر ما خراجی بنهی و ما آن را بگزاریم وبدان سدی بر آنان ببندی و ما را از گزند آنها حفظ کنی ! ذوالقرنین گفت خوراک آنان چیست ؟ گفتند در هر سال دریا دو ماهی به سوی آنان می اندازد که میان سر هر ماهی تا دم آن ده روز یا بیشتر راه است . ذوالقرنین گفت آنچه خدای مرا تمکین داده است در آن بهتر است . شمامرا به قوتی یاری دهید هریک از شما آنچه میتوانید بپردازید تا آن را در راه بستن سد صرف کنم . آنها پذیرفتند. آنگاه ذوالقرنین فرمان داد مقداری آهن آوردند سپس دستور داد آهنها را بگدازند و از آن خشتهای بزرگبزنند. سپس فرمان داد مس بیاورند و آنها را هم ذوب کنند و از آن ملاطی برای آن خشتها آماده سازند. سرانجام دره را برآوردند و آن را دو قله کوه برابر ساختند و شبیه به در بسته ای شد. (از معجم البلدان یاقوت ذیل سد یاجوج و ماجوج ). در قرآن کریم آمده است : قالوا یا ذا القرنین اِن ّ یاجوج و ماجوج َ مُفسدون َ فی الارض فهل نجعل ُ لک خرجاً ان تعجل َ بیننا و بینهم سداً. (قرآن ۱۸/۹۳). گفتند ای ذوالقرنین به تحقیق یاجوج و ماجوج فسادکنندگانند در زمین پس آیا قرار دهیم برای تو خرجی را بر آنکه گردانی میان ما و میان آنهاسدی را. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۳ ص ۴۴۴). ابوالفتوح در تفسیر آیه مزبور نویسد آنگه روی به میانه نهاد (اسکندر) که یاجوج و ماجوج و انس در او بودند. در بعضی برسید بجماعتی مردمان مصلح . او را گفتند ای ذوالقرنین پس در این کوه ، خدای را خلقی هستند که به آدمیان نمانند. مانند بهائم گیاه می خورند و چون سباع وحوش را می درند و هرچه در زمین بجنبد از جانور میخورندو هیچ خلق نیست خدای را که آن زیادت می پذیرد که ایشان . اگر مدتی برآید و ایشان همچنین بیفزایند، جهان بستانند و زمین را فروگیرند و اهل زمین را از زمین برانند و هر وقت ما منتظر می باشیم که به بالای این کوه برآیند… ما خراجی بر خود بنهیم که بتو می گزاریم تادر میان ما و ایشان سدی کنی … گفت : آنچه خدای مرا تمکین داده است در آن بهتر است شما یاری دهید به قوتی تا من از میان شما سدی کنم به روی و سنگ و آهن بسیار و روی و مس چندان که توانید جمع کنید. آن را جمع کردند چندانکه او گفت . آنگه گفت من بروم و یک بار ایشان را بنگرم . به بالای کوه برآمد و در نگرید گروهی را دید بر یک شکل نر و ماده بقد نیم مرد و بهری بود. امیرالمومنین علیه السلام گفت بالای ایشان یک به دست بیش نیست و بهری از ایشان درازند و ایشان دندان و چنگال دارند چنانکه سباع . چون چیزی خورند آواز دندانهای ایشان بمانند اشتر باشد که نشخوار کند یا ستور که علف خورند و بمانند چهارپای موی دارند بر اندام و پوشش ایشان موی است از سرما و گرما به آن موی خویشتن راپوشیده دارند و گوشهای بزرگ دارند، یکی پر موی چون پشم گوسفند و یکی اندک موی . چون بخسبند لحاف کنند و دیگری دواج بسازند و هیچ از ایشان نباشد که بمیرند الا آنکه هزار فرزند بزایند. چون هزار تمام بزاید بداند که وقت مرگ است او را. و به وقت ربیع چنانکه ما راباران آید ایشان را از دریا ماهی آید. چندانکه جز خدای حد و اندازه آن نداند. ایشان بگیرند آن ماهیان را و ذخیره کنند تا سال دیگر و یکدیگر را با آواز کبوتر خوانند و آواز بلندشان چون بانگ گرگ باشد و جفت چنان گیرند چون بهائم . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۳ ص ۴۵۰): حتی اذا فُتحت یاجوج و ماجوج و هم من کل حدب ینسلون . (قرآن ۲۱/۹۶); تا چون گشوده شود یاجوج و ماجوج و آنها از هر بلندی می شتابند. (تفسیر ابوالفتوح ج ۳ ص ۵۵۹). و ابوالفتوح در تفسیر آیه نویسد: و فتح یاجوج و ماجوج در وقت رجعت باشد برای آنکه عقیب یاجوج و ماجوج صاحب الزمان علیه السلام که مهدی است بیرون آید و رجعت برای او باشد… تا آنگه که سد یاجوج و ماجوج بگشایند و قصه ایشان رفته است . حذیفهبن الیمان گفت رسول علیه السلام گفت اول آیتی و علامتی از علامات آخر زمان خروج دجال بود آنگه خروج دابه الارض آنگه خروج یاجوج و ماجوج آنگه عیسی علیه السلام از آسمان فرود آید و این عند خروج مهدی باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۳ ص ۵۷۲). در شاهنامه فردوسی در وصف یاجوج و ماجوج آمده است :
همه رویهاشان چو روی هیون
زبانها سیه دیده هاشان چو خون
سیه روی و دندانها چون گراز
که یاردشدن نزد ایشان فراز
همه تن پر از موی و رخ همچو نیل
برو سینه و گوشهاشان چو پیل
بخسبند و یک گوش بستر کنند
دگر بر تن خویش چادر کنند
ز هر ماده ای بچه زاید هزار
کم و بیش ایشان گذشت از شمار
بگرد آمدن چون ستوران شوند
تک آرند و بر سان گوران شوند
بهاران کز ابر اندر آید خروش
همان سبز دریا برآید بجوش
چو تنین از آن موج بردارد ابر
هوا برخروشد بسان هژبر
فروافکند ابر تنین چو کوه
بیایند از ایشان گروها گروه
خورش آن بود سال تا سالشان
که آگنده گردد تن و یالشان
گیاشان بود زین سپس خوردنی
بپویند هرسو به آوردنی
چو سرما شود سخت لاغر شوند
به آواز گویی کبوتر شوند
بهاران چو آید به کردار گرگ
بغرند به آوازهای بزرگ.

(شاهنامه ).

یادار سلمی بین دارات العوج
جرت علیها کل ریح سیهوج
هوجاء جات من جبال یاجوج
من عن یمین الخط او سما هیج .
_((تاج العروس ): l05k)_
ز یاجوج و ماجوج خسته دلیم
چنان شد که دلها ز تن بگسلیم .

فردوسی .

پارسیان به حسب مملکتها به هفت کشور قسمت کرده اند: نخستین کشور هندوان … ششم کشور ترک و یاجوج و ماجوج … (التفهیم بیرونی ). اقلیم پنجم از زمین ترکان مشرقی ابتدا کند و جای یاجوج اندر سد بسته و بر گروههای ترکان و قبیله های معروف از آن ایشان بگذرد. (التفهیم بیرونی ). دلالت هر برجی بر شهرها و ناحیتها… اسد: ترک تا به یاجوج و ماجوج و سپری شدن آبادانی آنجا. (التفهیم بیرونی ).
راست گفتی سپاه یاجوجند
که نه اندازه شان پدیدو نه مر.

فرخی .

فلک مر قلعه و مر باغ او را
بپیروزی برافکنده ست بنیان
یکی را سد یاجوج است دیوار
یکی را روضه خلد است بالان .

عنصری (از لغتنامه اسدی ).

گر سکندر بر گذار لشکر یاجوج بر
کرد سد آهنین آن بود دستان آوری .

عنصری .

ز یاجوج و ماجوجمان باک نیست
که ما بر سر سد اسکندریم .

ناصرخسرو.

یک فوج قوی لاجرم بدان مرز
از لشکر یاجوج مرزبان است .

ناصرخسرو.

سوراخ شده ست سد یاجوج
یکچند حذر کن ای برادر.

ناصرخسرو.

پس این کشتی ما برسید به کوه یاجوج و ماجوج یعنی در این حالت اندیشه های فاسد و حب دنیا در خیال من می گشت و در آن وقت پیش من بودند پریان . یعنی قوت خیال و فکر. و در حکم من بود چشمه مس روان یعنی حکمت . پس بفرمودم پریان را، یعنی قوا را تا بدمیدند در آن مس که آتش شد. پس از آن سدی ببستم میان من و یاجوج و ماجوج ، یعنی اندیشه های فاسد. (قصه الغربه الغربیه تالیف شیخ شهاب الدین سهروردی چ کربن ص ۲۸۶).
مهدی چو بیاید بشود آفت یاجوج
عیسی چو بیاید برود فتنه دجال .

معزی .

پیش یاجوج نفس خود سد باش
پیش افعیش چون زمرد باش .

سنایی .

از اقصی بلاد روم و… تا سد یاجوج و ماجوج و حدود دیار سومنات یک تسو مسلمان است … (کتاب النقض ص ۴۹۲).
به شب شهر غوغای یاجوج گیرد
به روزش سکندر دهائی نیابی .

خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۱۶).

یاجوج ستم گم شد کز پیش چو اسکندر
هم زآهن تیغ او دیوار کشد عدلش .

خاقانی .

چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنون
سد خون پیش دو یاجوج بصر بربندیم .

خاقانی .

بفرساید ز سوز دولت تو جان اسکندر
چه باشد جان یاجوجی که از آتش نفرساید.

خاقانی .

همه شهر یاجوج گیرد دگر شب
که سد زنان را بقائی نیابی .

خاقانی .

اسکندر آمد و در یاجوج درگرفت
عیسی رسید و نوبت دجال درگذشت .

خاقانی .

خصمش به مستی آمد از ابلیس همچنانک
یاجوج بود نطفه آدم به احتلام .

خاقانی .

لشکر عادند وکلک من چو صرصر از صریر
نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا.

خاقانی .

شش جهت یاجوج بگرفت ای سکندر الغیاث
هفت کشور دیو بسته ای سلیمان الامان .

خاقانی .

یاجوج ظلم بینم جز رای روشن او
از بهر سد انصاف اسکندری ندارم .

خاقانی .

سوی میمنه رومی و بربری
چو یاجوج در سد اسکندری .

نظامی .

اگر کوه پولاد شد پیکرت
و گر خیل یاجوج شد لشکرت .

نظامی .

گروهی در آن دشت یاجوج نام
چو ما آدمیزاده و دیوفام .

نظامی .

دفع یاجوج ستم را در بسیط مملکت
عدل تو حصن حصین چون کوه خارا ساخته .

مبارک شاه غزنوی .

کردی ز مرگ سدی یاجوج فتنه را
آری بلند پایه تر از صد سکندری .
محمدبن علی کاشانی (از لباب الالباب ج ۱ ص ۱۸۷).
که بار دگر دل نهد بر هلاک
ندارد ز پیکار یاجوج باک .

سعدی .

سکندر به دیوار روئین و سنگ
بکرد از جهان راه یاجوج تنگ
ترا سدیاجوج کفر از زر است
نه رویین چو دیوار اسکندر است .

سعدی .

وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
چو یاجوج بگذشتم از سد سنگی .

سعدی (خواتیم ).

مملکت وقتی شود ایمن که از پولاد تیغ
پیش یاجوج بلا سدی کشی اسکندری .

سلمان ساوجی .

یاجوج حادثات جهان را چه اعتبار
با من که در شکوه چو سد سکندرم .

؟ (از تذکره دولتشاه ).

یک طرف یاجوج ظلم و یک طرف ملک امان
تیغ شه را در میان سد سکندر کرده اند.

قنبری نیشابوری .

چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس
رخنه بر یاجوج بستن خاصه اسکندر است .

جامی .

علیشاه به اغوای معاندین فی قلوبهم مرض متوجه این دشت پر خطر گشته با جماعت مذکور که یاجوج و ماجوج مفسدون فی الارض اند معرکه آرا گردد علی الغفله با سپاه نصرت پناه به سر وقت آنها رسید. (مجمل التواریخ گلستانه ص ۲۲). و رجوع به ذوالقرنین در همین لغت نامه شود.

 

 
ممکن است شما دوست داشته باشید